تبلیغات

dfdsf

ღ♥ღ شعر شبستان ღ♥ღ - مشوش

ღ♥ღ شعر شبستان ღ♥ღ

▒۩๑۩۞۩๑۩ باطنم اظهار عجز میكند كه ظاهر دستی بگیرد ولی اثر نمیكند تا درون اخر بمیرد ۩๑۩۞๑۩۞▒

مشوش

نه... به كار من اوردن !

اخرین شماره ی زندگیم را طی میكند

اینهمه از او بافتمو اخر هیچ

باریكه ای دو راهیست

سر جاده كه رسید گفت تنهــــــــا بپیچ

مشقتی از امدن كشیده ام دو برابر هجران

هــــــــــــای ای شراب تو دیگر مرا از خود نران

خمره ی چوبیه شرابم ...همیشه دست به گردنش ...همدمم بود

دریغ نمیكرد هر چه بودو نبود

ستیزه ی جام شكسته ام

هرچه بینی تیره فام دله سوخته ام


كه بسویش دستی نبرم

پاهایی كه از ان خودم نیست

ذهنی كه به تركیب شراب و مشوش تنهاییست

دلی كه با خود برد

 وقتی رحمی به ما نكرد


زسرخ لبانم انقدر خورد

چنان بد مست

كه به جایی نرسیده دلش را زدم

همه ی بودو نبودم... همه انفاس رفته و برگشته ام

رفت از دستو دگر باز نگشت




+ نگارش در پنجشنبه 25 خرداد 1391 تــایــم12:39 ق.ظ شاعر ___| نظرات()

dfdsf